تقدیر الهی
ماها توسفركردي وشب ماند وسياهي
نه مرغ شب از ناله من خفت نه ماهي
تقدير الهي چوپي سوختن ماست
مانيز بسازيم به تقدير الهي
عکس و مطالب عاشقانه
ماها توسفركردي وشب ماند وسياهي
نه مرغ شب از ناله من خفت نه ماهي
تقدير الهي چوپي سوختن ماست
مانيز بسازيم به تقدير الهي
1) برداشتن ابرو به مقدار کافي!
2) بحث در مورد انتخابات رياست جمهوري آمريکا!
۳) نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست!
۴) بي اطلاعي از تماشاي برنامه هاي تلويزيوني!
۵) گوش دادن موسيقي بدون کلام!
۶)نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا!
۷) اظهار عدم تمايل به ازدواج
خیلی خیلی مسخرست![]()
هميشه کسي رو انتخاب کن که اونقدر قلبش
بزرگ باشه که نخواي براي اينکه تو
قلبش جا بگيري خودت رو کوچک کني...
..........................
بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرأ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است .
بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد .
در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده .
کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق .
کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي .
بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد
بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ، نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ .
کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست .
بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند .
معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند . بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد...
زن جوان:يواش تر برو،من مي ترسم .![]()
مرد جوان:نه, اينجوري خيلي بهتره.![]()
زن جوان: خواهش ميکنم, من خيلي مي ترسم.![]()
مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي که دوستم داري.![]()
زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني.![]()
مرد جوان: منو محکم بگير.![]()
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بذاري, آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميکنه.![]()
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد.
در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد, يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري
درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود.
پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا براي
آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. ![]()
شاید شما هم با خوندن این مطلب مثل خودم فکر کنید
که خیلی بی ربط بود ولی به نظرم جالبه
(تصور کن!)
هی زل نزن به قاشق و لیوان و بستنی
من را نگــاه کــن دو دقــیقــه که با مـنی
من با تو حـرف مـی زنـم امـا تو زیر لـب
می خوانی و هزار و یک آهنگ می زنی؟
هی پایه های صندلی ات را عقب نکش
با ساعـتـت نگــو که فقـط فکر رفتـنـی
این سایه ی مچاله که اینجا نشسته است
یک مرد عاشق است نه یک آدم آهنی!
آخـر کـدام گوشه ی دنـیا شنـیـده ای
مردی چنین کشاله شود در پی زنی؟
::
کافه شلوغ شد...چه بگویم؟..بلند شو...
...
پروانه شو پروانه شو
مي خوام به خورشيد برسي
مي خوام به صبحي كه يه شب
تو قصه تابيد برسي
پروانه شو پروانه باش
تو آسمون نفس بكش
رو چشم گل قدم بذار
رو قلب آينه دست بكش
بيا كه روز از نو بياد
بخند كه دنيا مي گذره
بمون كه خورشيد دلم
طلوع رو از ياد نبره
دل كه به آسمون بدي
اسير دنيا نمي شي
رهاتر از هميشه اي
تو مشت غم جا نمي شي
جا نمي شي تو مشت غم
دلا رو دريا مي كنيم
سكه ي غم رو مي شكني
خورشيد رو پيدا مي كني
بيا كه روز از نو بياد
بخند كه دنيا مي گذره
بمون كه خورشيد دلم
طلوع رو از ياد نبره
یادمان باشد از امروز جفايي نکنيم
گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم
خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد بهر بهبود ولي فکر دوايي نکنيم
جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم شکوه از غير خطاست خطايي نکنيم
ياور خويش بدانيم خداياران را جز به ياران خدا دوست وفايي نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم
گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم تا بهاران نرسيده است هوايي نکنيم
گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان با غم خويش بسازيم وشفايي نکنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم زغفلت من و مايي نکنيم
و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
مهرباني صفت بازار عشاق خداست
يادمان باشد از اين کار ابايي نکنيم
شاید فردایی نباشد ... اما تمام فردا ها را با یادت سپری می کنم ..
و به این امید فردایی می روم که خاطراتت همیشه با منند ......
شاید آنجا در کنار گور من تو بیایی و دستان بی نهایت مهربانت را
برای لمس اون سنگ سرد که فاصله ی عمرو زندگیست ... دراز کنی ...
و از لمس دستانت با سنگ سرد تنهاایم به لذت می رسم ...
از این دنیا با خود هیچ نخواهم برد .... ولی خاطراتت را به من بده ..
و نگاهت را بدرقه ی راهم کن ... آنقدر دوستت دارم که به این نگاه هم قانع ام
شاید فردایی نباشم ... پس تمام لحظه ها را با مرور خاطراتت می گذرانم ..
به یاد نگاهت و تنهای ام
.... شاید فردایی نباشم ..... نمی دانم ...
و می دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم !
باغبان از پی من تند دوید ...
سیب را دست تو دید ...
غضب آلود به من کرد نگاه ...
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ...
و تو رفتی و هنوز سالهاست
که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان ... میدهد آزارم .
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پشت خط مادرش بود.....
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... ![]()
فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.....![]()
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....
صبح سراغ مادرش رفت.....
وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت.....
ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.....![]()
يك روز آمد بماند،با چشم هايي بهاري
يك روز زرد خزان بود،يك روز چشم انتظاري
از اضطراب نگاهش، فهيدم اين را كه تنهاست
پرسيدم آيا غريبه ، اينجا دگر ماندگاري؟
سر را تكان داد وخنديد،گلخنده اش آشنا بود
مثل خودم غرق ابهام، هم ساده هم بي ريا بود
با اولين خنده اش گفت ، يك هديه دارد برايم
يك شاخه داودي و بعد... آغاز يك ماجرا بود
حس مي كنم عاشقي بود، آن اتفاقي كه افتاد
آري دوباره نگاهم در جذبه اي تازه گل داد
آمد كه پيشم بماند، با كوله باري پر از نور
با چشم هايي كه بودند، لبريز ، لبريز فرياد
آغاز يك ماجرا بود، پايان يك فصل پر درد
مثل خودم بود وهرروز ، درسينه ام ريشه مي كرد
دست نجيبش برايم ، آرامش تازه اي داشت
در چشمش اما نهان بود ، دلواپسي هاي يك مرد
يك روز اما دروغي ، اورا از اين خانه پر داد
يك سايه دركي ندارد ، از طعم تلخي فرياد
يك سايه تنها سياهي است ، چيزي ندارد بجز اين
بايد بسوزم هميشه ، خاكسترم رفته بر باد
آري خزاني به راه است ، پشت سر هر بهاري
تقدير من هم همين است : مردن ز دل بيقراري
دستي كه نا محرمي بود ، اورا از اين خانه پر داد
رفته است وماندم پس از او: لبريز چشم انتظاري
زندگي با دست هاي ظالمش
خوابهايم را به يغما برده است
درمسيركوره راه اين دروغ
روح من تنها وبي كس مرده است
بازهم حس مي كنم درباورم
زندگي زشت است مثل يك شكست
مثل اندوهي كه ازآن دورها
آمد و روي نگاه من نشست
خسته از تكرار رو در روي خويش
دشمن آيينه هايم مي شوم
يك نفر از باغها مي گفت ومن
قاتل گلهاي مريم مي شوم
بعد درك تلخي اين روزگار
در خودم مي ميرم وجان مي كنم
با خيال پوچ آسودن هنوز
گور سردي رو به پايان مي كنم
بي خبر از جنگهاي سرد وگرم
زير پاي اين وآن له مي شوم
عرف مي گويد كه : "فريادي نزن"
من به دنبال حقيقت مي دوم
معني تنهايي ام در جامعه
ظلم را از خوبها بايد چشيد
هر حقيقت را كه طالب باشي اش
از زبان مرده ها بايد شنيد!
در نگاه مردمان رنگ رياست
من به دنبال صداقت گشته ام
دست خالي آمدم از بينشان
از تمام حرفهاشان خسته ام
زندگي با دست هاي ظالمش
هر دروغي را به خردم داده است!
باز مي گفتند مردم پشت سر
« بي خيالش او جواني ساده است !! »
يك جايي...
تمام رؤياهاش تويي...
وقتي كه به تو فكر مي كنه...
احساس مي كنه كه زندگي واقعا با ارزشه...
پس هروقت دلت گرفت...
اين حقيقت را به خاطر داشته باش...
يه نفر...
يه جايي...
بيقرارته...
سهراب گفت.........
قایقی باید ساخت
پشت دریاها شهریست
اما من می گویم پشت سیاهی چشمانت شهریست........
شهری که من با خیالش زندگی می کنم
با عطر شکوفه هایش عاشقی می کنم
شهری که محبت در هوایش پر می شود
دلم برای پیدا کردنت بازگم می شود
شهری که پنجره هایش رو به شکوفه ها باز می شود
ببین گل رازقی با دیدنت چه ناز می شود
وقتی دلم هوای داشتن تو را می کند
وقتی واژه های ترانه هایش را گم می کند
سری به عکس روی دیوارت می زند
دست روی سیاهی چشمانت می زند
واژه های گم شده ام را گوشه چشمهایت می بینم
همان واژه هایی که جای خالیش را در ترانه هایم می بینم
باید یک به یک واژه ها را از چشمانت دزدید
باید به چشمانت نگاهی کرد و خندید
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب
می خواهم مسافر شهر چشمهایت شوم
می خواهم همدم اشک و لبخندهایت شوم
تو ای ناجی ترانه های من
تو ای نیاز همیشگی دل تنهای من
تو ای طلوع شعر و ترانه های من
و تو ای تنها دلیل نفس های من
می خواهم در شهر چشمانت زندانی باشم
می خواهم گوشه ای از آن سیاهی باشم
نمی خواهم مثل یک جاده دو راهی باشم
نمی خواهم لحظه ای فکر آزادی باشم
وقتی پلکهایت را روی هم می گذاری
مرا در شهر چشمهایت تنها می گذاری
پلکهایت را آرام آرام روی هم بگذار
مرا از دنیای بیرون دورتر و دورتر بگذار
می خواهم بگویم
سیاهی چشمانت روشن ترین امید زندگی من است
نگاه امروزت. آغاز ترانه های فردای من است
برای رسیدن به شهر چشمهایت قایقی خواهم ساخت
می دانم که با نگاه مهربانت چیزی را نخواهم باخت
قایقی خواهم ساخت..........
اينجا ديگر پرستوان هنگام كوچ جوجه نميشمرند،
اينجا حتى سكوت هم مرز شيشه را شكسته است،حتى دلى براى دلى افسوس هم نخورده است،
اينجا كسى براى كسى كس نمى شود، حتى عقاب هم در خور كركس نميشود،
اينجا خرگوش را براى لنگه كفش گم شده دار ميزنند،
اينجا امروز براى فردا غرق اشك و ماتم است،
اما كسى براى رهگذرى قطره اى هم آب نمى چكد.
(شعر از حسين جمشيديان)

اشک سردي تو چشاش بود
اون نمي خواست بره اما...
زنجيره اجبار به پاش بود
مي شنيدم هق هقش رو
که مي گفت تا فردا بدرود
لحظه هاي تلخ بودن اما
دل من منتظرش بود
به سلامت اي همه کس
مي دونم که بر مي گردي
ميدونم دلت همين جاست
از دلم سفر نکردي
خيلي زود رفت لب جاده
اما من اونو مي ديدم
خداحافظ گفتنش رو
خيلي روشن مي شنيدم
چند قدم مونده به بودن
ذره اي نزديک تر از من
سره وعدمون نشستن
تشنه ي به تو رسيدن
بغض سردم نعره مي زد
خداحافظ عشق رويااااااااا
مي مونم تا بربگردي
روي نيمکت لب درياااااااا


باران
رویاست
میان بالهای شب می خزد
به پنجره های بسته دست می کشد
و در میان رازها راه می رود
باران
رویاست
آرزوها را صدا می کند
در کوچه های گذشته قدم می زند
هیچ نمی پرسد
همه چیز می داند...
باران
رویاست
و رویاها
به بارانی شسته خواهد شد
تو نیز بارانی
میان رویاهای من تا صبحدم قدم می زنی
رازها را نوازش می کنی
هیچ نمی پرسی
همه چیز را می دانی...